میخواستم یه عوضی بشم

از طلا بودن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده ما را مس کنید



به بعضیا


فقط کافیه بال و پر بدی


دم رو خودشون در میارن واست




نوشته شده در چهارشنبه 1393/02/17ساعت 16:55 توسط رضا|


هستم اما


سخنی نیست در خور نوشتن


و انصاف نمیدانم


که چشمانتان درگیر اندیشه های من شود




نوشته شده در یکشنبه 1393/01/31ساعت 18:37 توسط رضا|




نفس میکشم


راه میروم


غذا میخورم و سخن میگویم


پس زنده ام


زندگی میگذرد اما


دلتنگ ایستادن زیر برفم


درست خاطرم نیست


آخرین پرواز پروانه را


کی به تماشا نشسته ام


اما هنوز زیر آفتاب گرمم می شود


پس میستایم خالق آفتاب را



نوشته شده در شنبه 1392/11/12ساعت 20:24 توسط رضا|


سلام به یک رنگی شب


سلام به دلتنگی شب


سلام به پر دردی شب


سلام به دلسردی شب


سلام به آرامش شب


سلام به آسایش شب


سلام به خاموشی شب


به خود فراموشی شب


سلام به غربت ناگریزش


به تنهایی و یاد عزیزش


شب چه بی رحمانه مظلوم است



نوشته شده در یکشنبه 1392/08/26ساعت 11:15 توسط رضا|



من ساده ام


دلم برای اشک پرستو خون است


سنگ را هم دردم


و تمام گریه آسمان را می شنوم


و به سادگی خود خرسندم آندم


 که کودکی لبخند حقیقی هریه می دهد مرا


من دروغ را باور کردم و پشیمان نیستم


چرا که هنوز از جنس دروغ نیستم


من ساده ام و به سادگی خود میبالم


من عزادار مرگ برگ در پاییزم


و تولدش را به بهار منتظرم


و تمام شکوفه های سپید و رنگی را


میهمان آرزوهای خود می دانم


غروب میگذرد شب سپری خواهد شد


و طلوع را باید ستود


و من این ستودن را به هر آشنایی هدیه خواهم کرد


من ساده ام




نوشته شده در پنجشنبه 1392/08/16ساعت 12:19 توسط رضا|



قلبت شکسته شکایت نمیکنی       


چون من به غم که عادت نمیکنی


آندم که مرا پریشان دیدی


گفتی که تا ابد شفاعت نمیکنی


خود خواستم خود خواهیم ببخش


چون من به نگاهش حسادت نمیکنی


میروم از نگاه تو دور می شوم


می دانم با من هرگز رفاقت نمیکنی



نوشته شده در یکشنبه 1392/07/28ساعت 16:16 توسط رضا|



دلم کودکی شد شاداب


چید از باغ گلها یک شاخه


بوسه بر لحظه سرمستی زد


بر غبار و تیرگیها دستی زد


شاد و خندان پی بازیگوشی بود


ناگهان دست بی رحم زمانه باز هم


رنگی از صد چهره تردستی زد


برداشت سنگی و بر شیشه رویا کوبید


بی گمان آتش به هم هستی زد


مرا آغوشی بهتر از خاک نیست


نادرست است جز این گر حدسی زد



نوشته شده در یکشنبه 1392/07/28ساعت 16:10 توسط رضا|



من و یک جرعه بغض سرد


 که امروزم را طلایی کرد


منو این رسم دیرینه


من و این آه و آیینه


من و این قصه تکرار


من و این قلب بی مقدار


من و این روح در زنجیر


من و درد و غم و تقدیر


من و فریاد خاموشم


همین دم کن فراموشم



نوشته شده در سه شنبه 1392/07/16ساعت 13:6 توسط رضا|



 

سینه سوزان چشم خندان ،آه بر دل خنده بر لب


غم فراوان روی شادان ،خسته جان و راست قامت


درد بر سینه رنگ بر رخ ،ایستاده چون کوه تناور


این هنرمندی از آن من است





نوشته شده در یکشنبه 1392/07/14ساعت 9:45 توسط رضا|




گاهی باید دستتو محکم بگیری جلوی دهنت


تا حرف دلتو لو نده 


البته اگه چشمات کارو خراب نکنن


گاهی باید با آرزوهات یه قایق بسازی


بزنی به دریایی بی تفاوتی


البته اگه طوفان نشه


گاهی باید وقت ناراحتی سیر بخندی


جوری که اشکت در بیاد


البته اگه دردت نگیره


گاهی باید لال بشی و هیچی نگی


انگار که اصلا زبون نداری


اما مگه بعضیا میزارن؟


به زودی کامنتارو جواب میدم شرمنده



نوشته شده در شنبه 1392/07/06ساعت 20:0 توسط رضا|




من پاییزم هم زیبا هم غمگین


گاهی سرد و خشک


رنگهای وسوسه ام زود گذر


سرد و خشک و وحشی


آرامشم کوتاه


باور کن پاییز همیشه از پشت پنجره زیباست




نوشته شده در شنبه 1392/06/30ساعت 10:40 توسط رضا|



جمعه ها دلگیر است


و این روزها اکثرا جمعه


خدایا این چه رسمیست؟



نوشته شده در یکشنبه 1392/06/24ساعت 19:23 توسط رضا|



می خواهم بگویم


با تو این لبخند را


که تو هم با من خیره شوی آسمان را


بگویم با تو


داستان من و فانوس و پنجره ای که همیشه باز است


فریاد شب و خاطره ای که هر دمش پرواز است


شیطنت نسیم و عشوه گلبرگ


سرمستی شب و همهمه های احساس


گویمت از ترانه های سرخ


که  بر گونه گل نشسته حرارتش


گویم از لحظه های بارانی 


همان لحظه ها که تو خوب می دانی




نوشته شده در جمعه 1392/06/08ساعت 16:25 توسط رضا|


بر تنم 


لباسی پر از آهنگ باران است


چه سر مستم از این نغمه


دلم دلتنگ باران است


شکوه رقص گلبرگی


که می خندد به روی باد


مرا درگیر خود کرده


از این درگیریم فریاد


خداوندا ببوسم خنده هایت را


که من تنها به آن خنده 


سحر کردم هزاران شب



نوشته شده در یکشنبه 1392/05/27ساعت 18:24 توسط رضا|



دستم به نوشتن نمیرود


دلم نیز


اخر یکی نیست بگوید دست و دل که پا ندارند جایی بروند


چه انتظاری دارم من


همانگونه از چشمانم


که می خواهم همه حرفهایم را بگویند



نوشته شده در پنجشنبه 1392/05/24ساعت 17:36 توسط رضا|



کار دل ما از یه قل و دو قل گذشته


الان دیگه داره قل قل میکنه



نوشته شده در دوشنبه 1392/05/21ساعت 11:17 توسط رضا|



در آغوش باغی از رز هم که باشی


احترام شقایق واجب است



نوشته شده در جمعه 1392/05/18ساعت 17:58 توسط رضا|



تجربه به من می گویند فریاد بر آرم


لطفا 


مرا دوست نداشته باشید

 

چون هر دوستت دارم یک نگرانی بزرگ در پی دارد



نوشته شده در پنجشنبه 1392/05/10ساعت 20:4 توسط رضا|



ایستاده ام


نقاشی می کنم خیالم را


آرام و با حوصله


تعمیر می کنم


پرچین های شکسته حریمم را


آسمان را بار دیگر


آبی رنگ می کنم


ایستاده ام


می خواهم بار دیگر


به پاکی اشک اعتماد کنم


بار دیگر


رنگها را زیبا ببینم و دو رنگی ها را فراموش کنم


گلایه هایم را در کیسه ای فرو می کنم


و گره ای محکم و کور بر آن می زنم


شسته ام


چشمهایی را که گفته اند باید شست


و دلم را دلداری داده ام


ایستاده ام



نوشته شده در شنبه 1392/04/29ساعت 12:49 توسط رضا|



بعد از این دلم می خواد خودم باشم


همون آدم ساده و مثبت


همون آدم ساکت و تو دار و آروم


دیگه هم به کسی دل نمیدم


ضمنا نظرات ناشناس رو دیگه تایید نمیکنم


به دنبال جبرانم


نوشته شده در سه شنبه 1392/04/25ساعت 20:8 توسط رضا|



سلام دوستان


بی معرفت نیستم


بر میگردم


اما متفاوت


همتون رو دوس دارم حتی اونایی که اذیتم کردن

اگر هم من اذیتتون کردم ببخشید کوچیکتونم حلالم کنید ولی بهم بگید



نوشته شده در جمعه 1392/04/21ساعت 11:22 توسط رضا|



در میان کویر تنهایی


ویرانه ای بیش نیستم


بگذر از این ویرانه


خاک غبار و شکست


چهره ای عذاب آور


بی رونق ترین شهر دنیایم


وقتی کسی مرا نمی فهمد



نوشته شده در دوشنبه 1392/03/27ساعت 16:45 توسط رضا|



رفاقتایقدیم بوی نم و کاه گل می داد


اما حالا بوی سیمان و آسفالت


کی می دونه چرا؟




نوشته شده در جمعه 1392/03/24ساعت 19:55 توسط رضا|



چقدر حساس شده ام


این روزها


حالم شبیه بهار است


من به تگرگ عادت کرده ام


آنقدر سخت شده ام که


دلم هم پینه بسته


اما هنوز به یک نگاه سرد


یا لحن تلخ


عجیب می شکنم


کاش رحم داشتی



نوشته شده در شنبه 1392/03/18ساعت 17:11 توسط رضا|



از من نپرسیید کجایی


من جایی برای رفتن ندارم


من همینجا هستم


درون خودم 


همنشین هزاران درد و بغض


همدم خاطرات تلخ


 گذشته را مرور میکنم


چقدر با امروز متناقض است


درگیر فاصله ها هستم


فاصله بین دیروز و امروزم


که یه عمر بود




نوشته شده در پنجشنبه 1392/03/16ساعت 13:41 توسط رضا|



خریدارم حصاری را

سخت و محکم 

که نفوذش نا ممکن

و سکوتش ابدی باشد

که تمام افکارم 

و دلم که بی تاب است

و به همراه آن دو

 اندکی از خاطره ها

حبس کنم در تنگی آن

خسته شدم 

تنهایی داروی من است


نوشته شده در چهارشنبه 1392/03/15ساعت 13:38 توسط رضا|



این روزها


عجیب مجازات می شوم


تا جایی که


جرم و حکم را فراموش کرده ام



نوشته شده در چهارشنبه 1392/03/08ساعت 19:25 توسط رضا|


دوستان منو ببخشین لطفتونو فراموش نمیکنم


 هستم


من تقریبا خوبم و در خدمتتون هستم


ببخشید که کامنتاتون بی جواب موند


سعی میکنم جبران کنم



نوشته شده در شنبه 1392/03/04ساعت 20:48 توسط رضا|


زنده ام


همچون یک درخت تناور


سر بر آسمان دارم


امــــــــا


این باد لعنتی


امانم را بریده


 چه بگویم از رود


رودی که خساست می کند به محبت


تشنه ام


ابرها نمیبارند اما


بین من و آسمانِ آفتابی


حصاری سیاه کشیده اند


به مرز بی تفاوتی رسیده ام


انگار تشنگی و خستگی


ورقص مدام به ساز باد


مرا شکست داده اند


وای بر من


اگر ریشه هایم نبود


وای


نوشته شده در دوشنبه 1392/02/30ساعت 9:29 توسط رضا|


هنوز زنده ام 


امــــــــا


خسته ام و ...


بگذریم



نوشته شده در سه شنبه 1392/02/24ساعت 20:55 توسط رضا|



      قالب ساز آنلاین