میخواستم یه عوضی بشم

از طلا بودن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده ما را مس کنید

 

 

فکر کنم

 

دیگه وقتشه واقعی زندگی کنم نه مجازی

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۶/۰۳ساعت 11:30 توسط رضا|

 

می دانم

 

آهسته می آیی و می روی

 

اما

 

رد پای حضورت

 

بر تن این خلوتگاه می ماند

 

و عطری که فقط

 

یاد آور توست

 

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۰ساعت 11:28 توسط رضا|

 

ستاره های آسمان

 

کمتر و کمتر می شوند

 

گویی دستی در کار است

 

دستی که زیباترین ها را می چیند

 

همچون ستاره های زمینی

 

افسوس

 

نه در آسمان

 

و نه بر زمین

 

.....

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۴/۰۵/۰۹ساعت 19:14 توسط رضا|

 

تو در قفسی

 

اما

 

زندانی منم

 

آسمان بی تو

 

مرا

 

از قفس تنگ تر است

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۰ساعت 11:29 توسط رضا|

 

می نویسم

هر چند بی قرارم ، اما

می نویسم

می نویسم تا بدانی

دلم را قراری نیست، این شهر غبار گرفته هنوز هم طوفان زده است

هنوز هم ابرهای تیره جولان می دهند

و من نه برای خویش که برای تو

شبهایی آرزو دارم

شبهایی آرام و روشن

همرنگ مهتاب

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۴ساعت 12:13 توسط رضا|

 

دلتنگم

 

تو را دلتنگم

 

هر بار که از این مسیر میگذرم

 

بی اختیار دلم میلرزد

 

انگشتان خاطرات

 

درگیر تارهای وجودم می شود

 

هوای چشمانم شرجی می شود

 

اما افسوس

 

در میانه مرور

 

تیر میکشد زخم کهنه ام

 

و مرا از سرزمین خاطراتم دور میکند

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۱ساعت 19:46 توسط رضا|

 

لازم نیست خاص باشی

نمیخواد آس باشی

فقط

اونی باش که باس باشی

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۲ساعت 16:47 توسط رضا|

 

امروز به مرگ نزدیک ترم از دیروز

و این تنها امید روزهای پیش روست

خسته ام

خسته گریبان گرفتن از گذشته ها

چشمهایم که سنگین و ابریست

شانه ای میخواهد

به لطافت دستان خدا

که ببارد و دیگر باز نشود

تا نبیند این همه ناپاکی

تشنه ام

کو جرعه ای مرگ

راست میگویند

مرگ شیرین است

وقتی

زندگی تلخترین اتفاقات است

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۱ساعت 18:52 توسط رضا|

 

دنیا

 

عجیب رنگ و بوی نامردی گرفته

 

آدما

 

نسلشون داره منقرض میشه

 

رو راستی

 

از تو لغتنامه ها حذف شده

 

دایناسورها

 

وحشی شدن و تو جلد آدم برگشتن

 

سادگی

 

داره زیر پاهاشون له میشه

 

شب

 

چه طولانی و سرد شده

 

چشمها

 

تیزبین تر شده اما با عینک بی تفاوتی

 

امید

 

داره به خاک سپرده میشه

 

خسته ام قلمم به ته رسیده

 

دیگه کاغذ سفیدی نیست که توش بنویسم

 

همه جا رو سیاهی گرفته

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۱ساعت 11:58 توسط رضا|

 


سالهاست

رفاقت را

 جز در میان کودکان ندیده ام

عبادت را

جز در میان کهنسالان ندیده ام

شهامت را

جز در میان کهنه سربازان ندیده ام

نجابت را

جز در میان پیر مادران ندیده ام

فراست را

جز در میان سپید مویان ندیده ام

رحم و مروت را

جز در میان خاطرات ندیده ام

و مردانگی

افسانه ای قدیمیست

که شاید به زودی باورش هم سخت باشد

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۳ساعت 14:9 توسط رضا|

 

عجیب دلتنگ بارانم

 

آسمان نمیداند

 

دلم غمگین تر از هر روز

 

محتاج ابر بارانیست؟

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۵ساعت 16:28 توسط رضا|

 

عجیب نازک شده است

 

دلم را میگویم

 

نازک تر از چینی تنهایی سهراب

 

اما

 

نرم و آهسته هجوم درد ها را

 

خریدار است به جان ترک خورده خود

 

شعر و درد گویی

 

تا ابد صیغه محرمیت میخوانند

 

در این آشفته خیال

 

حرف هایم

 

دفن شده زیر آوار اشعار به هم ریخته

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۲۴ساعت 19:6 توسط رضا|

 

روزگاریست

که مرغان ماهی خوار

دندانهای خود را کشیده اند

و به شکار ماهیان مرده میروند

و آدمها

آهسته یکدیگر را میبلعند

و این تلخی را

با لذت یاد میکنند

راستی

دشمنی گرگ و میش

آغازش از کجا بود؟

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۳ساعت 7:7 توسط رضا|

 

نمی رسد به جایی

همان فریاد خاموش معروف

اما

داستان گوش ها و ناله ها

تا ابد می ماند

افسوس

کاش هرگز منتظر شنیدن ناله نبودیم

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۱ساعت 18:49 توسط رضا|

 

خود را جبس کرده ام

نه در زندان

در تاریکی محض

در سکوت محض

اما هنوز دادگاه درونم

حکم به تنهایی محض نداده است

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۰ساعت 10:14 توسط رضا|

 

می گویند


زمستان خشک است


نه برفی نه بارانی


چگونه باور کنم

وقتی هر شب


بالش زیر سرم خیس باران است

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۵ساعت 12:36 توسط رضا|




نفس میکشم


راه میروم


غذا میخورم و سخن میگویم


پس زنده ام


زندگی میگذرد اما


دلتنگ ایستادن زیر برفم


درست خاطرم نیست


آخرین پرواز پروانه را


کی به تماشا نشسته ام


اما هنوز زیر آفتاب گرمم می شود


پس میستایم خالق آفتاب را



نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۲ساعت 20:24 توسط رضا|


سلام به یک رنگی شب


سلام به دلتنگی شب


سلام به پر دردی شب


سلام به دلسردی شب


سلام به آرامش شب


سلام به آسایش شب


سلام به خاموشی شب


به خود فراموشی شب


سلام به غربت ناگریزش


به تنهایی و یاد عزیزش


شب چه بی رحمانه مظلوم است



نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۶ساعت 11:15 توسط رضا|



من ساده ام


دلم برای اشک پرستو خون است


سنگ را هم دردم


و تمام گریه آسمان را می شنوم


و به سادگی خود خرسندم آندم


 که کودکی لبخند حقیقی هریه می دهد مرا


من دروغ را باور کردم و پشیمان نیستم


چرا که هنوز از جنس دروغ نیستم


من ساده ام و به سادگی خود میبالم


من عزادار مرگ برگ در پاییزم


و تولدش را به بهار منتظرم


و تمام شکوفه های سپید و رنگی را


میهمان آرزوهای خود می دانم


غروب میگذرد شب سپری خواهد شد


و طلوع را باید ستود


و من این ستودن را به هر آشنایی هدیه خواهم کرد


من ساده ام




نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۶ساعت 12:19 توسط رضا|



قلبت شکسته شکایت نمیکنی       


چون من به غم که عادت نمیکنی


آندم که مرا پریشان دیدی


گفتی که تا ابد شفاعت نمیکنی


خود خواستم خود خواهیم ببخش


چون من به نگاهش حسادت نمیکنی


میروم از نگاه تو دور می شوم


می دانم با من هرگز رفاقت نمیکنی



نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۸ساعت 16:16 توسط رضا|



دلم کودکی شد شاداب


چید از باغ گلها یک شاخه


بوسه بر لحظه سرمستی زد


بر غبار و تیرگیها دستی زد


شاد و خندان پی بازیگوشی بود


ناگهان دست بی رحم زمانه باز هم


رنگی از صد چهره تردستی زد


برداشت سنگی و بر شیشه رویا کوبید


بی گمان آتش به هم هستی زد


مرا آغوشی بهتر از خاک نیست


نادرست است جز این گر حدسی زد



نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۸ساعت 16:10 توسط رضا|



من و یک جرعه بغض سرد


 که امروزم را طلایی کرد


منو این رسم دیرینه


من و این آه و آیینه


من و این قصه تکرار


من و این قلب بی مقدار


من و این روح در زنجیر


من و درد و غم و تقدیر


من و فریاد خاموشم


همین دم کن فراموشم



نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۱۶ساعت 13:6 توسط رضا|



 

سینه سوزان چشم خندان ،آه بر دل خنده بر لب


غم فراوان روی شادان ،خسته جان و راست قامت


درد بر سینه رنگ بر رخ ،ایستاده چون کوه تناور


این هنرمندی از آن من است





نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۱۴ساعت 9:45 توسط رضا|




گاهی باید دستتو محکم بگیری جلوی دهنت


تا حرف دلتو لو نده 


البته اگه چشمات کارو خراب نکنن


گاهی باید با آرزوهات یه قایق بسازی


بزنی به دریایی بی تفاوتی


البته اگه طوفان نشه


گاهی باید وقت ناراحتی سیر بخندی


جوری که اشکت در بیاد


البته اگه دردت نگیره


گاهی باید لال بشی و هیچی نگی


انگار که اصلا زبون نداری


اما مگه بعضیا میزارن؟


به زودی کامنتارو جواب میدم شرمنده



نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۶ساعت 20:0 توسط رضا|




من پاییزم هم زیبا هم غمگین


گاهی سرد و خشک


رنگهای وسوسه ام زود گذر


سرد و خشک و وحشی


آرامشم کوتاه


باور کن پاییز همیشه از پشت پنجره زیباست




نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۶/۳۰ساعت 10:40 توسط رضا|



جمعه ها دلگیر است


و این روزها اکثرا جمعه


خدایا این چه رسمیست؟



نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۴ساعت 19:23 توسط رضا|



می خواهم بگویم


با تو این لبخند را


که تو هم با من خیره شوی آسمان را


بگویم با تو


داستان من و فانوس و پنجره ای که همیشه باز است


فریاد شب و خاطره ای که هر دمش پرواز است


شیطنت نسیم و عشوه گلبرگ


سرمستی شب و همهمه های احساس


گویمت از ترانه های سرخ


که  بر گونه گل نشسته حرارتش


گویم از لحظه های بارانی 


همان لحظه ها که تو خوب می دانی




نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۶/۰۸ساعت 16:25 توسط رضا|


بر تنم 


لباسی پر از آهنگ باران است


چه سر مستم از این نغمه


دلم دلتنگ باران است


شکوه رقص گلبرگی


که می خندد به روی باد


مرا درگیر خود کرده


از این درگیریم فریاد


خداوندا ببوسم خنده هایت را


که من تنها به آن خنده 


سحر کردم هزاران شب



نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۷ساعت 18:24 توسط رضا|



دستم به نوشتن نمیرود


دلم نیز


اخر یکی نیست بگوید دست و دل که پا ندارند جایی بروند


چه انتظاری دارم من


همانگونه از چشمانم


که می خواهم همه حرفهایم را بگویند



نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۴ساعت 17:36 توسط رضا|



کار دل ما از یه قل و دو قل گذشته


الان دیگه داره قل قل میکنه



نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۱ساعت 11:17 توسط رضا|



      قالب ساز آنلاین