میخواستم یه عوضی بشم

از طلا بودن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده ما را مس کنید

 

امروز به مرگ نزدیک ترم از دیروز

و این تنها امید روزهای پیش روست

خسته ام

خسته گریبان گرفتن از گذشته ها

چشمهایم که سنگین و ابریست

شانه ای میخواهد

به لطافت دستان خدا

که ببارد و دیگر باز نشود

تا نبیند این همه ناپاکی

تشنه ام

کو جرعه ای مرگ

راست میگویند

مرگ شیرین است

وقتی

زندگی تلخترین اتفاقات است

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۱ساعت 18:52 توسط رضا|

 

دنیا

 

عجیب رنگ و بوی نامردی گرفته

 

آدما

 

نسلشون داره منقرض میشه

 

رو راستی

 

از تو لغتنامه ها حذف شده

 

دایناسورها

 

وحشی شدن و تو جلد آدم برگشتن

 

سادگی

 

داره زیر پاهاشون له میشه

 

شب

 

چه طولانی و سرد شده

 

چشمها

 

تیزبین تر شده اما با عینک بی تفاوتی

 

امید

 

داره به خاک سپرده میشه

 

خسته ام قلمم به ته رسیده

 

دیگه کاغذ سفیدی نیست که توش بنویسم

 

همه جا رو سیاهی گرفته

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۱ساعت 11:58 توسط رضا|

 


سالهاست

رفاقت را

 جز در میان کودکان ندیده ام

عبادت را

جز در میان کهنسالان ندیده ام

شهامت را

جز در میان کهنه سربازان ندیده ام

نجابت را

جز در میان پیر مادران ندیده ام

فراست را

جز در میان سپید مویان ندیده ام

رحم و مروت را

جز در میان خاطرات ندیده ام

و مردانگی

افسانه ای قدیمیست

که شاید به زودی باورش هم سخت باشد

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۳ساعت 14:9 توسط رضا|

 

عجیب دلتنگ بارانم

 

آسمان نمیداند

 

دلم غمگین تر از هر روز

 

محتاج ابر بارانیست؟

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۵ساعت 16:28 توسط رضا|

 

عجیب نازک شده است

 

دلم را میگویم

 

نازک تر از چینی تنهایی سهراب

 

اما

 

نرم و آهسته هجوم درد ها را

 

خریدار است به جان ترک خورده خود

 

شعر و درد گویی

 

تا ابد صیغه محرمیت میخوانند

 

در این آشفته خیال

 

حرف هایم

 

دفن شده زیر آوار اشعار به هم ریخته

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۲۴ساعت 19:6 توسط رضا|

 

روزگاریست

که مرغان ماهی خوار

دندانهای خود را کشیده اند

و به شکار ماهیان مرده میروند

و آدمها

آهسته یکدیگر را میبلعند

و این تلخی را

با لذت یاد میکنند

راستی

دشمنی گرگ و میش

آغازش از کجا بود؟

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۳ساعت 7:7 توسط رضا|

 

نمی رسد به جایی

همان فریاد خاموش معروف

اما

داستان گوش ها و ناله ها

تا ابد می ماند

افسوس

کاش هرگز منتظر شنیدن ناله نبودیم

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۱ساعت 18:49 توسط رضا|

 

خود را جبس کرده ام

نه در زندان

در تاریکی محض

در سکوت محض

اما هنوز دادگاه درونم

حکم به تنهایی محض نداده است

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۰ساعت 10:14 توسط رضا|

 

می گویند


زمستان خشک است


نه برفی نه بارانی


چگونه باور کنم

وقتی هر شب


بالش زیر سرم خیس باران است

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۵ساعت 12:36 توسط رضا|

 

زمین

پر شده از رنگین کمان

این روز ها

هر آدم هفت رنگ دارد

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۳ساعت 13:52 توسط رضا|

 

 

در میان جنگل وهم سردرگم

 

سنگ سنگین سیه بر پشتم

 

تن داغ هوس تن سوز است

 

امروز ، روزی که تاریک تر از دیروز است

 

چشمهایم اما

 

می جویند

 

می جویند هنوز ،چراغ کم فروغ فردا را

 

و من امید به فردا دارم

 

هر چند که امروز سیه تر از دیروز است

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۸ساعت 18:4 توسط رضا|

 

سخت شده

 

روبرو شدن با آیینه

 

من غریبه ام یا آیینه؟

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۰۳ساعت 20:17 توسط رضا|

 

 

از ستاره که میگویم

 

یعنی نور

 

یعنی اندکی امید

 

یعنی لبخندی به رنگ اخرین شب ماه

 

یعنی ندایی کم سو

 

که برخیز

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۲ساعت 13:22 توسط رضا|

 

آهای
.
.
شمایی که دنبال سرگرمی هستین

شمایی که دنبال دستگرمی هستین
.
.
.
بابا لامصبا


حواستون باشه


شاید واسه کسی دلگرمی هستید

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۱ساعت 18:51 توسط رضا|

 

 

کلاغ قابل احترام است



به احترام یکرنگیش



ایستاده کف بزنید

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۱ساعت 17:49 توسط رضا|

 

 

بیابانیست ذهن پریشان من 

 

و افکارم 

 

سرگردان در این نا کجا آباد 

 

من و افکارم دست در گریبان هم 

 

چرا شبهای این بیابان بی ستاره است؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۱ساعت 12:22 توسط رضا|

 

 

در هم شکسته ترین افکار

 

اسیر ذهنی خسته شده

 

فرتوت اما پا بر جا

 

تکیده اما ایستاده

 

همچنان در نبرد با هجوم آوارها

 

هستم

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۲ساعت 18:57 توسط رضا|

 

 

امروز برای تو مینویسم

 

باغبان بی گل

 

باغبان

 

اگر گلهای زندگیت پژمرد

 

رویای گلستان را

 

در دل خود پرورش ده

 

اسیر ابر سیاه نا امیدی مباش

 

خدا خود شاهد است عزادارم

 

عزادار عزای تو

 

اما امید داروی این درد است

 

امید فراموش نکن امید

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۰ساعت 21:2 توسط رضا|

 

اینجا رو چه غباری گرفته

 

قدیمی شدیم

 

هم خودمو میگم هم نوشته هام

 

دستم به غبار گیری نمیره

 

هعییییییی

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۳ساعت 18:16 توسط رضا|



به بعضیا


فقط کافیه بال و پر بدی


دم رو خودشون در میارن واست




نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۲/۱۷ساعت 16:55 توسط رضا|


هستم اما


سخنی نیست در خور نوشتن


و انصاف نمیدانم


که چشمانتان درگیر اندیشه های من شود




نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۰۱/۳۱ساعت 18:37 توسط رضا|




نفس میکشم


راه میروم


غذا میخورم و سخن میگویم


پس زنده ام


زندگی میگذرد اما


دلتنگ ایستادن زیر برفم


درست خاطرم نیست


آخرین پرواز پروانه را


کی به تماشا نشسته ام


اما هنوز زیر آفتاب گرمم می شود


پس میستایم خالق آفتاب را



نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۲ساعت 20:24 توسط رضا|


سلام به یک رنگی شب


سلام به دلتنگی شب


سلام به پر دردی شب


سلام به دلسردی شب


سلام به آرامش شب


سلام به آسایش شب


سلام به خاموشی شب


به خود فراموشی شب


سلام به غربت ناگریزش


به تنهایی و یاد عزیزش


شب چه بی رحمانه مظلوم است



نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۶ساعت 11:15 توسط رضا|



من ساده ام


دلم برای اشک پرستو خون است


سنگ را هم دردم


و تمام گریه آسمان را می شنوم


و به سادگی خود خرسندم آندم


 که کودکی لبخند حقیقی هریه می دهد مرا


من دروغ را باور کردم و پشیمان نیستم


چرا که هنوز از جنس دروغ نیستم


من ساده ام و به سادگی خود میبالم


من عزادار مرگ برگ در پاییزم


و تولدش را به بهار منتظرم


و تمام شکوفه های سپید و رنگی را


میهمان آرزوهای خود می دانم


غروب میگذرد شب سپری خواهد شد


و طلوع را باید ستود


و من این ستودن را به هر آشنایی هدیه خواهم کرد


من ساده ام




نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۶ساعت 12:19 توسط رضا|



قلبت شکسته شکایت نمیکنی       


چون من به غم که عادت نمیکنی


آندم که مرا پریشان دیدی


گفتی که تا ابد شفاعت نمیکنی


خود خواستم خود خواهیم ببخش


چون من به نگاهش حسادت نمیکنی


میروم از نگاه تو دور می شوم


می دانم با من هرگز رفاقت نمیکنی



نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۸ساعت 16:16 توسط رضا|



دلم کودکی شد شاداب


چید از باغ گلها یک شاخه


بوسه بر لحظه سرمستی زد


بر غبار و تیرگیها دستی زد


شاد و خندان پی بازیگوشی بود


ناگهان دست بی رحم زمانه باز هم


رنگی از صد چهره تردستی زد


برداشت سنگی و بر شیشه رویا کوبید


بی گمان آتش به هم هستی زد


مرا آغوشی بهتر از خاک نیست


نادرست است جز این گر حدسی زد



نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۸ساعت 16:10 توسط رضا|



من و یک جرعه بغض سرد


 که امروزم را طلایی کرد


منو این رسم دیرینه


من و این آه و آیینه


من و این قصه تکرار


من و این قلب بی مقدار


من و این روح در زنجیر


من و درد و غم و تقدیر


من و فریاد خاموشم


همین دم کن فراموشم



نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۱۶ساعت 13:6 توسط رضا|



 

سینه سوزان چشم خندان ،آه بر دل خنده بر لب


غم فراوان روی شادان ،خسته جان و راست قامت


درد بر سینه رنگ بر رخ ،ایستاده چون کوه تناور


این هنرمندی از آن من است





نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۱۴ساعت 9:45 توسط رضا|




گاهی باید دستتو محکم بگیری جلوی دهنت


تا حرف دلتو لو نده 


البته اگه چشمات کارو خراب نکنن


گاهی باید با آرزوهات یه قایق بسازی


بزنی به دریایی بی تفاوتی


البته اگه طوفان نشه


گاهی باید وقت ناراحتی سیر بخندی


جوری که اشکت در بیاد


البته اگه دردت نگیره


گاهی باید لال بشی و هیچی نگی


انگار که اصلا زبون نداری


اما مگه بعضیا میزارن؟


به زودی کامنتارو جواب میدم شرمنده



نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۶ساعت 20:0 توسط رضا|




من پاییزم هم زیبا هم غمگین


گاهی سرد و خشک


رنگهای وسوسه ام زود گذر


سرد و خشک و وحشی


آرامشم کوتاه


باور کن پاییز همیشه از پشت پنجره زیباست




نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۶/۳۰ساعت 10:40 توسط رضا|



      قالب ساز آنلاین