میخواستم یه عوضی بشم

از طلا بودن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده ما را مس کنید

 

 

در میان جنگل وهم سردرگم

 

سنگ سنگین سیه بر پشتم

 

تن داغ هوس تن سوز است

 

امروز ، روزی که تاریک تر از دیروز است

 

چشمهایم اما

 

می جویند

 

می جویند هنوز ،چراغ کم فروغ فردا را

 

و من امید به فردا دارم

 

هر چند که امروز سیه تر از دیروز است

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1393/11/08ساعت 18:4 توسط رضا|

 

سخت شده

 

روبرو شدن با آیینه

 

من غریبه ام یا آیینه؟

 

نوشته شده در جمعه 1393/11/03ساعت 20:17 توسط رضا|

 

 

از ستاره که میگویم

 

یعنی نور

 

یعنی اندکی امید

 

یعنی لبخندی به رنگ اخرین شب ماه

 

یعنی ندایی کم سو

 

که برخیز

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1393/11/02ساعت 13:22 توسط رضا|

 

آهای
.
.
شمایی که دنبال سرگرمی هستین

شمایی که دنبال دستگرمی هستین
.
.
.
بابا لامصبا


حواستون باشه


شاید واسه کسی دلگرمی هستید

 

نوشته شده در چهارشنبه 1393/11/01ساعت 18:51 توسط رضا|

 

 

کلاغ قابل احترام است



به احترام یکرنگیش



ایستاده کف بزنید

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1393/11/01ساعت 17:49 توسط رضا|

 

 

بیابانیست ذهن پریشان من 

 

و افکارم 

 

سرگردان در این نا کجا آباد 

 

من و افکارم دست در گریبان هم 

 

چرا شبهای این بیابان بی ستاره است؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1393/11/01ساعت 12:22 توسط رضا|

 

 

در هم شکسته ترین افکار

 

اسیر ذهنی خسته شده

 

فرتوت اما پا بر جا

 

تکیده اما ایستاده

 

همچنان در نبرد با هجوم آوارها

 

هستم

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1393/10/22ساعت 18:57 توسط رضا|

 

 

امروز برای تو مینویسم

 

باغبان بی گل

 

باغبان

 

اگر گلهای زندگیت پژمرد

 

رویای گلستان را

 

در دل خود پرورش ده

 

اسیر ابر سیاه نا امیدی مباش

 

خدا خود شاهد است عزادارم

 

عزادار عزای تو

 

اما امید داروی این درد است

 

امید فراموش نکن امید

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1393/10/20ساعت 21:2 توسط رضا|

 

اینجا رو چه غباری گرفته

 

قدیمی شدیم

 

هم خودمو میگم هم نوشته هام

 

دستم به غبار گیری نمیره

 

هعییییییی

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1393/09/23ساعت 18:16 توسط رضا|



به بعضیا


فقط کافیه بال و پر بدی


دم رو خودشون در میارن واست




نوشته شده در چهارشنبه 1393/02/17ساعت 16:55 توسط رضا|


هستم اما


سخنی نیست در خور نوشتن


و انصاف نمیدانم


که چشمانتان درگیر اندیشه های من شود




نوشته شده در یکشنبه 1393/01/31ساعت 18:37 توسط رضا|




نفس میکشم


راه میروم


غذا میخورم و سخن میگویم


پس زنده ام


زندگی میگذرد اما


دلتنگ ایستادن زیر برفم


درست خاطرم نیست


آخرین پرواز پروانه را


کی به تماشا نشسته ام


اما هنوز زیر آفتاب گرمم می شود


پس میستایم خالق آفتاب را



نوشته شده در شنبه 1392/11/12ساعت 20:24 توسط رضا|


سلام به یک رنگی شب


سلام به دلتنگی شب


سلام به پر دردی شب


سلام به دلسردی شب


سلام به آرامش شب


سلام به آسایش شب


سلام به خاموشی شب


به خود فراموشی شب


سلام به غربت ناگریزش


به تنهایی و یاد عزیزش


شب چه بی رحمانه مظلوم است



نوشته شده در یکشنبه 1392/08/26ساعت 11:15 توسط رضا|



من ساده ام


دلم برای اشک پرستو خون است


سنگ را هم دردم


و تمام گریه آسمان را می شنوم


و به سادگی خود خرسندم آندم


 که کودکی لبخند حقیقی هریه می دهد مرا


من دروغ را باور کردم و پشیمان نیستم


چرا که هنوز از جنس دروغ نیستم


من ساده ام و به سادگی خود میبالم


من عزادار مرگ برگ در پاییزم


و تولدش را به بهار منتظرم


و تمام شکوفه های سپید و رنگی را


میهمان آرزوهای خود می دانم


غروب میگذرد شب سپری خواهد شد


و طلوع را باید ستود


و من این ستودن را به هر آشنایی هدیه خواهم کرد


من ساده ام




نوشته شده در پنجشنبه 1392/08/16ساعت 12:19 توسط رضا|



قلبت شکسته شکایت نمیکنی       


چون من به غم که عادت نمیکنی


آندم که مرا پریشان دیدی


گفتی که تا ابد شفاعت نمیکنی


خود خواستم خود خواهیم ببخش


چون من به نگاهش حسادت نمیکنی


میروم از نگاه تو دور می شوم


می دانم با من هرگز رفاقت نمیکنی



نوشته شده در یکشنبه 1392/07/28ساعت 16:16 توسط رضا|



دلم کودکی شد شاداب


چید از باغ گلها یک شاخه


بوسه بر لحظه سرمستی زد


بر غبار و تیرگیها دستی زد


شاد و خندان پی بازیگوشی بود


ناگهان دست بی رحم زمانه باز هم


رنگی از صد چهره تردستی زد


برداشت سنگی و بر شیشه رویا کوبید


بی گمان آتش به هم هستی زد


مرا آغوشی بهتر از خاک نیست


نادرست است جز این گر حدسی زد



نوشته شده در یکشنبه 1392/07/28ساعت 16:10 توسط رضا|



من و یک جرعه بغض سرد


 که امروزم را طلایی کرد


منو این رسم دیرینه


من و این آه و آیینه


من و این قصه تکرار


من و این قلب بی مقدار


من و این روح در زنجیر


من و درد و غم و تقدیر


من و فریاد خاموشم


همین دم کن فراموشم



نوشته شده در سه شنبه 1392/07/16ساعت 13:6 توسط رضا|



 

سینه سوزان چشم خندان ،آه بر دل خنده بر لب


غم فراوان روی شادان ،خسته جان و راست قامت


درد بر سینه رنگ بر رخ ،ایستاده چون کوه تناور


این هنرمندی از آن من است





نوشته شده در یکشنبه 1392/07/14ساعت 9:45 توسط رضا|




گاهی باید دستتو محکم بگیری جلوی دهنت


تا حرف دلتو لو نده 


البته اگه چشمات کارو خراب نکنن


گاهی باید با آرزوهات یه قایق بسازی


بزنی به دریایی بی تفاوتی


البته اگه طوفان نشه


گاهی باید وقت ناراحتی سیر بخندی


جوری که اشکت در بیاد


البته اگه دردت نگیره


گاهی باید لال بشی و هیچی نگی


انگار که اصلا زبون نداری


اما مگه بعضیا میزارن؟


به زودی کامنتارو جواب میدم شرمنده



نوشته شده در شنبه 1392/07/06ساعت 20:0 توسط رضا|




من پاییزم هم زیبا هم غمگین


گاهی سرد و خشک


رنگهای وسوسه ام زود گذر


سرد و خشک و وحشی


آرامشم کوتاه


باور کن پاییز همیشه از پشت پنجره زیباست




نوشته شده در شنبه 1392/06/30ساعت 10:40 توسط رضا|



جمعه ها دلگیر است


و این روزها اکثرا جمعه


خدایا این چه رسمیست؟



نوشته شده در یکشنبه 1392/06/24ساعت 19:23 توسط رضا|



می خواهم بگویم


با تو این لبخند را


که تو هم با من خیره شوی آسمان را


بگویم با تو


داستان من و فانوس و پنجره ای که همیشه باز است


فریاد شب و خاطره ای که هر دمش پرواز است


شیطنت نسیم و عشوه گلبرگ


سرمستی شب و همهمه های احساس


گویمت از ترانه های سرخ


که  بر گونه گل نشسته حرارتش


گویم از لحظه های بارانی 


همان لحظه ها که تو خوب می دانی




نوشته شده در جمعه 1392/06/08ساعت 16:25 توسط رضا|


بر تنم 


لباسی پر از آهنگ باران است


چه سر مستم از این نغمه


دلم دلتنگ باران است


شکوه رقص گلبرگی


که می خندد به روی باد


مرا درگیر خود کرده


از این درگیریم فریاد


خداوندا ببوسم خنده هایت را


که من تنها به آن خنده 


سحر کردم هزاران شب



نوشته شده در یکشنبه 1392/05/27ساعت 18:24 توسط رضا|



دستم به نوشتن نمیرود


دلم نیز


اخر یکی نیست بگوید دست و دل که پا ندارند جایی بروند


چه انتظاری دارم من


همانگونه از چشمانم


که می خواهم همه حرفهایم را بگویند



نوشته شده در پنجشنبه 1392/05/24ساعت 17:36 توسط رضا|



کار دل ما از یه قل و دو قل گذشته


الان دیگه داره قل قل میکنه



نوشته شده در دوشنبه 1392/05/21ساعت 11:17 توسط رضا|



در آغوش باغی از رز هم که باشی


احترام شقایق واجب است



نوشته شده در جمعه 1392/05/18ساعت 17:58 توسط رضا|



تجربه به من می گویند فریاد بر آرم


لطفا 


مرا دوست نداشته باشید

 

چون هر دوستت دارم یک نگرانی بزرگ در پی دارد



نوشته شده در پنجشنبه 1392/05/10ساعت 20:4 توسط رضا|



ایستاده ام


نقاشی می کنم خیالم را


آرام و با حوصله


تعمیر می کنم


پرچین های شکسته حریمم را


آسمان را بار دیگر


آبی رنگ می کنم


ایستاده ام


می خواهم بار دیگر


به پاکی اشک اعتماد کنم


بار دیگر


رنگها را زیبا ببینم و دو رنگی ها را فراموش کنم


گلایه هایم را در کیسه ای فرو می کنم


و گره ای محکم و کور بر آن می زنم


شسته ام


چشمهایی را که گفته اند باید شست


و دلم را دلداری داده ام


ایستاده ام



نوشته شده در شنبه 1392/04/29ساعت 12:49 توسط رضا|



بعد از این دلم می خواد خودم باشم


همون آدم ساده و مثبت


همون آدم ساکت و تو دار و آروم


دیگه هم به کسی دل نمیدم


ضمنا نظرات ناشناس رو دیگه تایید نمیکنم


به دنبال جبرانم


نوشته شده در سه شنبه 1392/04/25ساعت 20:8 توسط رضا|



سلام دوستان


بی معرفت نیستم


بر میگردم


اما متفاوت


همتون رو دوس دارم حتی اونایی که اذیتم کردن

اگر هم من اذیتتون کردم ببخشید کوچیکتونم حلالم کنید ولی بهم بگید



نوشته شده در جمعه 1392/04/21ساعت 11:22 توسط رضا|



      قالب ساز آنلاین